چیکارا کردی؟

امروز حسن عطایی یه چالش برگزار کرد به اسم “#چیکاراکردی” که توی یه استوری باید می‌گفتیم چه کارهایی توی زندگیمون انجام دادیم و کدوماشون از روی علاقه بوده و کدوماشون از روی اجبار… .

راستش فکر کنم یکی از بهترین سوالاتیه که تاحالا ازم پرسیدن، سوالی که سالهای سال داشتم به جوابش فکر می‌کردم و اتفاقاً چندوقتیه که به جواب این سوال رسیدم.

تاحالا چیکار کردیم؟ از روی علاقه بوده یا اجبار؟

خیلیا توی این چالش شرکت کردن، فکر میکنم جواب دادن من خیلی تأثیر و تغییری به وجود نمیاره و خیلیم برای کسی مهم نیست، منم مثل همه یه سری کارارو از روی اجبار انجام دادم (اشتباه کردم)، یه سری کارارو هم از روی علاقه، ولی یه سوال دومی هست که بنظرم جواب دادن به این سوال میتونه توی ما تغییر ایجاد کنه.

اجبار یعنی چی؟ چرا باید کار اجباری انجام بدیم؟

جواب این سوالو با یه سوال دیگه شروع میکنم، تاحالا شده خودتون به خودتون کاری رو به اجبار تحمیل کنید؟ طبیعتاً نه! اگه فکر می‌کنید جوابش مثبته اشتباه می‌کنید شما به هیچ عنوان مجبور نیستید کاری رو که بهش علاقه ندارید انجام بدید.

اجبار همه اون چیزیه که از قضاوت دیگران در ما به وجود به میاد. اجبار یعنی قضاوت (البته همشم توی قضاوت خلاصه نمیشه) و تن دادن به اجبار یعنی ترس از قضاوت. تن دادن به اجبار یعنی به ساز دنیا و آدماش رقصیدن، یعنی دور شدن از مَن و رسیدن به یه نسخه بی‌کیفیت و بی‌اصالت از خودمون (بعضی وقتا هم اجبار در راستای اهدافمونه که اگه یکم بیشتر دربارش فکر کنیم میبینیم اونجا هم مجبور به انجام اون کار نبودیم و گزینه‌های دیگه‌ای داشتیم).

اگه برید به پیج حسن سر بزنید و استوریای بقیه بخونید، دل مردم پره از کلی کار اجباری که هیچ علاقه‌ای بهش نداشتن (حسن اگه پستمو میخونی پیشنهاد میکنم حرفای مردمو هایلایت کنی) اصن اگه علاقه باشه، اجبار کیلو چنده؟

خیلیا مدرسه رفتن، کارگری کردن، دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل دادن، زبان خوندن و صدتا کار انجام دادن و جلوی هرکدومش بزرگ نوشتن اجبار ولی واقعاً مجبور به انجام هیچکدومشون نبودن.

یه هدف داریو باید براش کارگری کنی، چرا کارگری رو جایی نمیکنی که بهش علاقه داری؟ منم صدتا کار هست که بهشون علاقه دارم، مثل آتش نشان بودن، باغبون بودن، کار کردن توی مغازه صفحه گرامافون فروشی (نمیدونم اسمش چیه ^~~^)، نویسنده بودن، سیاستمدار بودن، نقاش بودن (حتی نقاشی ساختمان)، پیانیست بودن، نجار بودن و… . اگه یه روز بخوام کارگری بکنم بین همین کارا دنبالش میگردم، کاریو نمیکنم که بهش علاقه ندارم، چون مجبور نیستم انجامش بدم، چون برای من مهم نیست مردم درباره من چه فکری میکنن.

مردم هر روز دربارت فکر میکنن، هر روز بدتو میگن، هر روز قضاوتت میکنن، هر روز زیر سوال میبرنت، آخرشم روی دوتا پاشون وایمیستن و ایستاده تشویقت میکنن، چرا؟ چون در دهن مردم همیشه بازه!

آلبوم جدید شایع بیرون اومده و حیفه توی این متن حرفی از آهنگ “سیگارای نکشیده” آلبوم اینجانب نزد، چون خیلیامون هنوز خوشبخت نیستیم (درصورتی که همین الان میتونیم خوشبخت باشیم)، خیلیامون هنوز یه چیزی که دلمون رو باهاش خوش کنیم نداریم.

هر روز جلوی قضاوتا سرخم میکنیم و تن به اجبار میدیم درصورتی که میتونیم توی روی همه قاضیا وایسیم و بگیم “«من اصلاً دوست دارم واضح ندیدنو» – تو چرا میخوای منو مجبور کنی اوجوری که تو میخوای دنیا رو ببینم؟”.

امروز بیاید یه قول بدیم بهم، امشب بجای اینکه بخوابید، بجای اینکه کار کنید، کار و زندگی رو تعطیل کنید و وقتتون رو به خودتون اختصاص بدید (آخه میدونید توی شبا راحت‌تر میتونیم حرفای خودمون رو بشنویم!)، امشب به خودتون سر بزنید، ازش بپرسید، ببینید حالش خوبه؟ تو چشاش زل بزنید، ببینید واکنشش چیه، بهتون میخنده؟ سرشو بالا میگره و با افتخار بهتون نگاه میکنه؟ خوشحاله/ناراحته؟ همه چی براش جوره یا نه؟

اگه نه دلیلش رو بپرسید، بفهمید چی ناراحتش کرده. یکم جلوی اون افکار بی‌صاحابی که از قضاوت مردم نشأت میگیره رو بگیرید، یکم به خود واقعیتون نگاه کنید.

بعد از اون بلند بشید و یکم روی باورها و اجبارها خط بکشید، من الان سه ماهه اینکارو شروع کردم، با تغییر دیزاین اتاقمم شروعش کردم، اتاق من قبلاً قشنگ بود طراحی خوبیم داشت ولی من دوسش نداشتم، مجبور نبودم تحملش کنم، پس شروع کردم و تغییرش دادم.

من الان 11 سال رفتم مدرسه، بعد 11 سال احساس اتلاف وقت میکنم، احساس میکنم توی این 11 سال با مدرسه رفتن از من واقعیم دور شدم، امسال سال آخر مدرسه رفتنم بود و فقط باید یه سال دیگه میموندم توی چهار دیواری مدرسه و درس میخوندم ولی الان فقط اسماً میرم مدرسه و بجاش میخوابم! بقیه میگن اگه حس میکنی مدرسه بده برو درس بخون یه کسی بشو که توی کارت به حرفات گوش بدن، اگه نقد داری درس بخون برو وزیر آموزش و پروش بشو نظام آموزشی رو تغییر بده. ولی چرا باید اینکارو بکنم؟ چرا من حتماً باید یه مدرک دکترای کوفتی زیر بغلم داشته باشم که آدما حرفمو بشنون؟ چرا باید برای تغییر نظام آموزشی حتماً وزیر آموزش و پرورش بود؟ لازمه؟ این مسیری که اونا میگن اجباره؟ نه =)

چند روز پیش یه ونوس گوشت خوار (حشره خوار) خریده بودم که امروز به دستم رسید، توی کاتالوگش نوشته بود گیاهان گوشتخوار توی مناطقی رشد می‌کنند که هرچند شرایط برای رشد گیاه عالیه، اما خاک توی اون مناطق خیلی فقیر و داغونه، از این جهت هم این گیاه تصمیم گرفت به جای تغذیه از زمین به سمت تغذیه از هوا و استفاده از عناصر موجود در بدن حشرات رفت.

احتمالاً اگه گیاه گوشت خوارم مثل ما آدما بود، بقیه گیاها بخاطر اینکه مثل همه از زمین تغذیه نمیکنه قضاوتش میکردن، مسخرش میکردن یا زیرسوال میبردنش! بهش می‌گفتن بجای اینکه بری توی کارولینای آمریکا رشد کنی بیا توی گلستان‌های هلند زندگی کن، اونجا رشد کن. تو هم بیا مثل ما گل رُز باش، گل شبو باش، درخت سیب باش یا درخت بهار نارنج!

خودت باش، خود خودت، ونوس حشره خوار خودش بود، یه نسخه با کیفیت از خودش، یه نسخه‌ای که با بقیه فرق داشت ولی مردم اونو هم دوس دارن، مردم از نگاه کردن بهش لذت میبرن، مکث میکنن و توی دلشون یه دسخوش بهش میگن.

چرا میری مدرسه؟ چرا جایی کار میکنی که بهش علاقه نداری؟ چرا دلت از دنیا پره؟ چرا سرت رو جلوی قضاوتا پایین گرفتی؟ چرا میذاری نیمه خالی لیوان رو نشونت بدن و بگن همه دنیات توی همین یه نیمه خلاصه شده؟

موفق باشید =)

HasanAtaies

Shayea.Official

Darwin_GreenHouse

[تعداد: 1    میانگین: 5/5]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

فهرست